تبليغاتX
خدایا شکرت...
اگه سرت داد زدن آروم گریه کن. اگه بهت زور گفتن حتما قبول کن. اگه بهت توهین شد ساکت بمون. چرا؟چون دختری! چون به خاطر احساستی بودنت نیاز به بغض و گریه داری. چون به خاطر ضعیف بودنت نیاز داری که یه زورگو بالای سرت باشه. چون تو محکومی به مطیع و آروم و معصوم بودن. پس همه دارن احتیاجات تو رو برآورده می کنن! همه دارن بهت لطف می کنن! اما فاجعه اینجاس که گاهی این میون بعضی از خانومای واقعا محترم هم می خوان به نیازهات جواب بدن و برات زن بودن رو جا بندازن. و وای به حالت اگه فقط یه کم با اونا توی بعضی مسائل مخالف باشی.....
توی تاکسی نشستی. سمت چپ یه خانوم چاق چادری نشسته. پاهاشو طوری گذاشته که نمی تونی خودتو به سمت چپ بکشی. سمت راست یه پسر می شینه که از همون لحظه ی اول زن بودنت رو بهت یاداوری می کنه. چطوری؟ اینجوری که هی خودشو مرتب بهت نزدیک می کنه و تو باید خودتو اونطرف بکشی. انقدر ادامه پیدا می کنه که دیگه جایی نمی مونه. نفست رو حبس می کنی شاید با این کار کوچیکتر شی و جای کمتری بگیری حالا باید گرمای چندش آورش رو تحمل کنی و صدات هم در نیاد. چرا؟ چون دختر باید حیا داشته باشه. و اعتراض تو به همه اعلام می کنه که دارن به حقوقت تعرض می کنن. وای! چطور می تونی بذاری دیگران اینو بفهمن؟! مگه تو حیا نداری؟! توی ذهنت 2 تا راه رو بررسی می کنی. یا باید پیاده شی یا خودتو بیشتر جمع کنی. اگه پیداه شی دیگه معلوم نیست کی برسی تازه توی  این سرما و مه ممکنه گیر یکی بدتر ازاون بیوفتی. پس خفه می شی و بیشتر می چسبی به زنه. ماشین به میدون   می رسه. خانوم محترم همچین خودشو روت میندازه که فکر می کنی متوجه ی موقعیتت نیست. واسه ی همین با التماس نگاش می کنی به امید اینکه بفهمه و بهت کمک کنه. ولی انچنان نگاهی بهت میندازه که ازخودت خجالت می کشی. چرا؟ چون از نظر اون تو یه مفسد تمام عیاری! تو آرایش داری. مانتوت کوتاه یا تنگه موهات پیداس. کلا سر و وضعی داری که از نظر اون خودت می خوای که از بغل یه پسر بپری بغل اون یکی. نه! تو حتی محتاج ترحم هم نیستی!به فکر نجات خودت میوفتی. به پسره که دیگه داره میاد توی دلت نگاه می کنی. اصلا به روی خودش نمیاره. اما کم کم عقب نشینی می کنه و خودشو می کشه کنار. یه نفس راحت می کشی و دست به دامن خدا میشی: خدایا چرا این مسیر انقدر طولانی شد؟ خدایا ببخش که فلان کار رو انجام دادم. دیگه تنبیه من بسه. دیگه انجامش نمی دم. خدایا خواهش می کنم. خدایا این پول رو میندازم توی صندوق صدقات تو فقط یه کاری کن که زودتر تمون شه. خدایا.......  یهو از جا می پری. آقا می خواد از توی جیب عقب شلوارش پول در بیاره این وسط یه لطفی هم یه تو میکنه. نگاش می کنی و سعی می کنی در کمال سکوت و در حالی که حیای دخترونه! رو حفظ می کنی بهش بفهمونی که اون منحوس ترین موجودیه که تا به حال دیدی. آقا چیکار می کنه؟ اینبار یه لبخند تحویلت می ده! حالا کاملا احساس یه سوسک رو درک می کنی وقتی زیر پا له می شه. به وجودت داره توهین می شه. به حقوقت داره تجاوز می شه. انسانیتت به تمسخر گرفته می شه. غرورت داره محو می شه تجاوز حتما این نیست که ببرنت توی یه خونه و هر بلایی خواستن سرت بیارن و بعد تبدیل بشی به یه زن بدون حق زندگی و زن بودن. اینم یه تجاوزه. علنی و آشکارا و در ملا عام! روزی هزار بار توی تاکسی و خیابون بهت تجاوز می کنن. به احساساتت. به شعورت به عاطفه ات به غرورت به معصومیتت به اعتقاداتت وبه دختر بودنت.
پسره دوباره از فکر درت میاره. با آرنج به پهلوت می زنه. نمی شه گفت می زنه در واقع نوازشت می کنه.
چی فکر می کنه؟ که دوست داری؟ که خوشت میاد؟ نه .می دونه که اینجوری نیست. از رفتار تو وچندین دختر قبلی خوب اینو فهمیده. پس می فهمی که در کمال آرامش داره جلوی چشم همه توهین و تجاوز به روح تو رو انجام میده. و تو میون اونهمه آدم راه نجات وپناهی نداری! دیگه جونت به لبت می رسه. توی چشماش نگاه می کنی و می گی درست بشین. و در جا پشیمون می شی. راننده از توی آینه خریدارانه نگاهت میکنه.2  تا پسر جلویی پچ پچ کنان می خندن و اون میون می شنوی که یکیشون می گه صد بار گفتم یه ماشین بگیر که صندلی عقبش خالی باشه.... و از اونطرف خانوم محترم آهسته میگه اگه بدت میومد که خودتو واسش درست نمی کردی!!!!


حس میکنی دنیا دور سرت می چرخه. احساس خفگی و لرزیدنی که نمی دونی از سرمای بیرونه یا توهین به مرز جنون می رسوننت.
تمام نیروت رو جمع میکنی و می گی : پیاده می شم آقا.
پسره وقتی می خواد پیاده شه انقدر میاد عقب که تک تک اعضای بدنت رو حس می کنه. دیگه کنترلت رو از دست می دی. هولش می دی جلو : کثافت. جلویی ها می خندن. زنه یه چیزی حواله ات میکنه شاید همون کلمه رو. و پسره با چندش آورترین صدایی که تا حالا شندیدی می گه:  جون!
برمی گردی. دلت می خواد بزنی توی دهنش. ولی سوار می شه و میره. می ره و تو می مونی. توی اون هوای سرد و تاریک توی اون مه. تو می مونی و احساسات سر کوب شدت. تو می مونی و ضعف راه رفتنت. تو می مونی اعتقادات تمسخر شده ات . تو می مونی و دوراهی هات یا بدتر از اون گمراهی هات.
اگه از یه روسری صورتی خوشت بیاد مشکل داری؟ اگه فقط آرایش رو به صرف زن بودن و نیازی که توی وجودته دوست داشته باشی خرابی؟ اگه همه جا با بابات یا داداشت یا یه مرد دیگه همراهت نباشن و خودت با ماشین مسافرکشی بیای و بری تو کسی هستی که واسه ی عرضه کردن خودت اومدی و منتظری که هر کسی روت یه قیمتی بذاره؟ اگه از یه زن بخوای حالا که احساس بی پناهی می کنی حامیت باشه باید به خاطر تفاوت ظاهریتون خودش تو رو محکوم کنه؟ توی کدوم دین و مذهب این اومده؟
حالا دیگه تو می مونی و تردید هات به دین به مذهب به جامعه به آدماش. به آدما که می رسی تو می مونی و هیولای نفرت. نفرت از زنهایی که خدا و رسولش می گن اسلام دین نیت و اونا می گن دین چادر! تو می مونی و نفرت از مردا. تو می مونی و .... نفرت از خودت ............

سوء تفاهم نشه!!!

 بعضی از دوستای گلم به اشتباه فکر کردن که من این متن رو خدایی نکرده واسه ایراد و شکایت از دینمون نوشتم....نه!طرف حساب من اونایی هستن که با رفتار اشتباهشون باعث خراب شدن دینمون تو ذهن خیلی ها -حتی خودمون-میشن...

اسلام به ذات خود ندارد عیبی     هر عیب که هست از مسلمانی ماست...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 19:50  توسط گردو!! | 
بدین وسیله من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم و مسئولیتهای یک کودک هشت ساله را قبول ميكنم..
می خواهم به یک ساندویچ فروشی بروم و فکر کنم که آنجا یک رستوران پنج ستاره است.
می خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است، چون می توانم آن را بخورم!
می خواهم زیر یک درخت بلوط بزرگ بنشینم و با دوستانم بستنی بخورم.
می خواهم درون یک چاله آب بازی کنم و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم.
می خواهم به گذشته برگردم، وقتی همه چیز ساده بود، وقتی داشتم رنگها را، جدول ضرب را و شعرهای کودکانه را یاد می گرفتم، وقتی نمی دانستم که چه چیزهایی نمی دانم و هیچ اهمیتی هم نمی دادم.
می خواهم فکر کنم که دنیا چقدر زیباست و همه راستگو و
خوب هستند.
می خواهم ایمان داشته باشم که هر چیزی ممکن است و می خواهم که از پیچیدگیهای دنیا بی خبر باشم.
می خواهم دوباره به همان زندگی ساده خود برگردم، نمی خواهم زندگی من پر شود از کوهی از مدارک اداری، خبرهای ناراحت کننده، صورتحساب، جریمه و ..
می خواهم به نیروی لبخند ایمان داشته باشم، به یک کلمه محبت آمیز، به عدالت، به صلح، به فرشتگان، به باران، و به ...
این دسته چک من، کلید ماشین، کارت اعتباری و بقیه مدارک، مال شما.
من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 20:57  توسط گردو!! | 
در رويا ديدم که با خدا حرف ميزنم ...
 او از من پرسید:آیا مایلی چیزی از من بپرسی؟ گفتم ....اگر وقت داشته باشيد....
لبخندي زد و گفت: زمان براي من تا بي نهايت ادامه دارد ...چه پرسشي در ذهن تو براي من هست؟
پرسيدم: چه چيزي در رفتار انسان ها هست که شما را شگفت زده مي کند؟
پاسخ داد: آدم ها از بچه بودن خسته مي شوند ... عجله دارند بزرگ شوند و سپس آرزو دارند دوباره به دوران کودکي باز گردند
سلامتي خود را در راه کسب ثروت از دست مي دهند و سپس ثروت خود را در راه کسب سلامتي دوباره از صرف مي کنند....
چنان با هيجان به آينده فکر مي کنند که از حال غافل مي شوند به طوري که نه در حال زندگي مي کنند نه در آينده ...
آن ها طوري زندگي مي کنند.،انگار هيچ وقت نمي ميرند و جوري مي ميرند ....انگار هيچ وقت زنده نبودند ...
سپس من پرسيدم..
 کدام درس زندگي را مايل هستي که بندگانت بياموزند؟ 
پاسخ داد:ياد بگيرند که نميتوانند ديگران را مجبور کنند که دوستشان داشته باشند
ولي مي توانند طوري رفتار کنند که مورد عشق و علاقه ديگران باشند
ياد بگيرند که خود را با ديگران مقايسه نکنند
ياد بگيرند ديگران را ببخشند وياد بگيرند تنها چند ثانيه طول مي کشد تا زخمي در قلب کسي که دوستش داريد
ايجاد کنيد ولي سال ها طول مي کشد تا آن جراحت را التيام بخشيد
ياد بگيرند يک انسان ثروتمند کسي نيست که دارايي زيادي دارد بلکه کسي هست که کمترين نيازوخواسته را
دارد
ياد بگيرند کساني هستند که آن ها را از صميم قلب دوست دارند ولي نميدانند چگونه احساس خود را بروز دهند
ياد بگيرند وبدانند ..دونفر مي توانند به يک چيز نگاه کنند ولي برداشت آن ها متفاوت باشد
ياد بگيرند کافي نيست که تنها ديگران را ببخشندبلکه انسان ها بايد قادر به بخشش و عفو خود نيز باشند!!!
سپس من از خدا تشکر کردم و گفتم آيا چيز ديگري هم وجود دارد که مايل باشي   بندگانت بدانند؟
خداوند لبخندي زد و پاسخ داد: فقط اين که بدانند من اين جا و با آن ها هستم..........براي هميشه...

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 20:33  توسط گردو!! | 
دلم...

 دیروز در آمال فردا بود و از بگذشته ها لبریز...

دلم در لابه لای دفتر دیروز،به یاد لحظه های خوش،

         به یاد لحظه های بی خبر از خویش پنهان است...

من از امروز تاآینده در تشویش می مانم و دوران بلوغ فکر بر من سخت می تازد

که...         فردایم چه خواهد شد و تقدیرم چه میخواهد...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 18:57  توسط گردو!! | 
چه تنگنای سختی است زندگی...

یک انسان یا باید بماند یا برود

             و این هر دو اکنون برایم از معنی تهی شده است

                                       و دریغ که راه سومی هم نیست...      (دکتر علی شریعتی)

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 20:37  توسط گردو!! | 
روزی از روزها... شبی از شبها... خواهم افتاد و خواهم مرد.

         اما میخواهم هر چه بیشتر بروم تا هر چه دورتر بیفتم...

                     تا هر چه دیرتر بیفتم...هر چه دورتر و دیرتر بمیرم.

                                  نمیخواهم حتی یک گام یا یک لحظه پیش از آنکه

                                           میتوانسته ام بروم و بمانم افتاده  باشم .....و جان داده باشم..... 

                                                     (دکتر علی شریعتی)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 9:46  توسط گردو!! | 
زمان بارش باران،دلم از غربت خورشید می گیرد...و روز آفتابی هم،دلم بی تاب روزی سرد و بارانزاست... خدایا!    من به دنبال چه می گردم؟؟.....نمیدانم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 0:8  توسط گردو!! | 
...تولد مولا علی(ع) و روز پدر رو به همه ی باباهای مهربون از جمله بابای خودم تبریک میگم...بازم میگم بابا جون دوست دارم...اگه این بار هم مثل همیشه نگی:من از این لوس بازیا خوشم نمیاد!!!به یاد اون موقع ها که میتونستی بغلم کنی...به یاد اون موقع ها که میتونستی راحت ببوسیم...به یاد اون موقع ها که دستمو میگرفتی و رفیق سفرت بودم...منو ببخش بابا جون..بخاطر همه چیز...

پدرم...نام زیبای تو را خال زنم بر بدنم...تا نپوسد جسدم در کفنم...

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 13:5  توسط گردو!! | 

خداوندا

ما را ببخش برای لحظاتی که عطر حضور تو را احساس نکردیم غافل شدیم و تباه گشتیم  و باز برای معصومیت لحظه هایی که گمان می کردیم تنها تو را میپرستیم و تنها از تو یاری می جوییم . اما بار دیگر از تو میخواهیم که دلهایمان را به نور ایمان مزین فرما و با تبسم مهربان نگاهت بر جانهای خاموشمان معنایی از عشق و صداقت ببخشای

گویند زندگی قصه مرد یخ فروشی است که از او پرسیدند : ((فروختی تمام شد)) . گفت : ((نخریدند تمام شد ))

وشاید زندگی دیکته ایست که دائم غلط مینویسیم و دائم پاک میکنیم غافل از اینکه اجل داد میزند برگه ها بالا

اما برای من زندگی قصه عشق است . موهبتی که بخرند یا نخرند تمام نمی شود . تحفه ای بی غلط از سوی حق که جاودانگیش را اجل پایان نمی دهد .

  

Image and video hosting by TinyPic

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 21:19  توسط گردو!! | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
من هم چون تو تکرارم....

تکرار آدمهای دیروز, امروز و فردا با هویتی از جنس خاک

و در جغرافیایی به پهندشت سکوت...
.
.
.
اسم:عمرا’ اگه بگم...

تاریخ تولد:8/5

شماره شناسنامه:1006

کد ملی:2298229899

دیگه بقیش بماند...!

تقدیم به......الهی...

نوشته های پیشین
مرداد 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
پیوندها
"احسان عزیز"
در ارزوی باران..medi
عاشق فهیمه..medi
علی((رهگذر))
یار خوش...
۩ آرامش ۩
آیلین گل
تنهاترینم من...(حسین)
عاشق مرضیه...
"جودی آبوت"
فرانسوای گل
نيما هومن عزیز
همکنون...
آقا مجید
محمد
نیما هومن
حرف آخر"بزرگمهر عزیز"
مسعود.ش
محمد رضا شیرازی
مریم گلی...
کارت پستال سفارشی"مینوس"
امیر...تراوشات یک ذهن بیمار
نیلوفر مرداب"نازلی"
یوکابد
"شعله عزیزم"
محمد امین چیت گران
کارت پستالهای امیر
نینای عزیز
استاد هاکسی!(واقعا هم استادی...)
دروغگوی خوش حافظه
به عشق استاد--لیلون--
سعید معصومی
بی تبار...
رفیق بی کلکم"پسرمشرقی"
ســوت و کـــور
.:استخاره با قرآن:.
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

 
bar بهترین و زیباترین کدهای جاوا اسکریپت به همراه آزمایش آن کد :