![]() |
![]() |
|
|
آرزويم اين است... نتراود اشك در چشم تو هرگز مگر از شوق زياد... به پاس آن صفای خدایی که در تو بود این واپسین ترانه تو را یادگار باد ماند به سینه ام غم تو یادگارتو هرگز غمت مبادو خدا با تو یار باد....
-آخه منم یه آدمم چطور دلتون میاد..؟ -من هیچ کدوم از اینا رو نخواستم همشو شما خودتون ازم خواستین...حالا که گرفتارم کردین بهم کم محلی میکنین؟این رسمش نیست... - اما اشکال نداره...هر چی شما بخواین.دیگه دورتون آفتابی نمیشم.از پس شما نمیتونم بر بیام با خودم که میتونم کنار بیام..! -اینو بدونین که همیشه تو قلب و ذهن صبورم هستین... -هر جا هستین شاد باشین... -میدونم خوش اومدم...خوابای رنگی ببینم...این جمله ها رو یادم نمیره...همینطور خوشکل-من قصد ازدواج ندارم... orbite-دندون-مقنعه-سیب-ملخ-اتاق پایین-کرم و خیلی چیزای دیگه... -الهی.... |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 12:35 توسط گردو!! |
|
|
وقتی که دیگر نبود...من به بودنش نیازمند شدم! وقتی که دیگر رفت...من به انتظار آمدنش نشستم! وقتی که دیگر نمیتوانست مرا دوست بدارد...من او را دوست داشتم! وقتی که او تمام کرد...من شروع کردم! وقتی او تمام شد...من آغاز شدم... و چه سخت است تنها متولد شدن... مثل تنها زندگی کردن است... مثل تنها مردن...!
-شاید این مطلب رو زیاد شنیده باشید...اگه خیلی تکراریه معذرت. --معنی این متنو کسی میفهمه که مثل من تو این موقعیت قرار گرفته باشه..!اینکه چرا آدم نمیفهمه چی شد که اینجوری شد....؟ - بعد از دو-سه روز دیدمتون...این چند روز خیلی سخت گذشت. -ممنون که یه خورده روحیه دادین ایشالا جبران کنم... - میدونم خیلی ازم خسته شدین و میدونم کم کم دارین ازم متنفر میشین...اما از من ناراحت نباشین...دست خودم نیست... تقصیر خودتونه که انقد گلین...منم نسبت بهتون حساس شدم چیکار کنیم دیگه...کار عشقه!!! -ملخخخخخخخ.....گمش نکنینااا... -الهی... |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 12:15 توسط گردو!! |
|
|
من مینویسم ۱۱۱۱ زیر گنبد کبود... جز من و خدا کسی نبود روزگار رو به راه بود هیچ چیزنه سفید و نه سیاه بود با وجود این مثل اینکه چیزی اشتباه بود زیر گنبد کبود... بازی خدا نیمه کاره مانده بود واژه ای نبود و هیچ کس شعری از خدا نخوانده بود تا که او مرا برای بازی خودش انتخاب کرد توی گوش من یواش گفت: «تو دعای کوچک منی» بعد هم مرا مستجاب کرد پرده ها کنار رفت خود به خود با شروع بازی خدا عشق افتتاح شد سال هاست اسم بازی من و خدا زندگی ست هیچ چیزمثل بازی قشنگ ماعجیب نیست بازیی که ساده است و سخت مثل بازی بهار با درخت... با خدا طرف شدن کار مشکلیست زندگی بازی خدا و یک عروسک گلی ست....
-این ۲۴ ساعت مثل دو سال برام گذشت...خدا به فریادم برسه... -حالا میفهمم کی آرزوی خوشبختی کردن سخته!!! -همشم تقصیر من نبود و نیست...شما هم کنار بیاین بد نیست... -من همینجوریم راضیم...شکر -الهی... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 17:54 توسط گردو!! |
|
|
این متن به نظرم جالب اومد و منو به فکر انداخت...شاید برا شما هم جالب باشه.
شاگردي از استادش پرسيد: عشق چست؟ استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور.اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني!..
استاد پرسيد:چه آوردي؟ و شاگرد با حسرت جواب داد:هيچ!... هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا كردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم... استاد گفت: عشق يعني همين!!... شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟ استاد به سخن آمد كه:به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور.اما به ياد داشته باش كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي! شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت. استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت:به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالي برگردم. استاد باز گفت:ازدواج هم يعني همين!!... به دلایلی دیگه من نمینویسم |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 20:57 توسط گردو!! |
|
|
من از نهایت شب حرف می زنم
من از نهایت تاریکی و از نهایت شب حرف می زنم... اگر به خانه ی من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیار و یک دریچه
که از آن به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم...
در انتظار چیستی؟؟ اینجا هنوز تاریکی است... تو به ازدحام کدامین کوچه خوشبخت خواهی نگریست وقتی دریچه مسدود است...
چی بگم... تو زندگیمون کم دردسر و غم و جداییه اینجا از اون بدتر شده... دیروز پسر مشرقی خداحافظی کرد...امروز مهدی دوست ترین دوستم...فردا نوبت کدومتونه خدا میدونه... کاش حداقل خداحافظی نمیکردید میگفتید کمتر میام آخه اینجوری.....ینی دیگه نمیاید؟امیدوارم یه تصمیم گذرا باشه. من که دلم خیلی شکست... |
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم شهریور 1386ساعت 19:55 توسط گردو!! |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من هم چون تو تکرارم....
تکرار آدمهای دیروز, امروز و فردا با هویتی از جنس خاک و در جغرافیایی به پهندشت سکوت... . . . اسم:عمرا’ اگه بگم... تاریخ تولد:8/5 شماره شناسنامه:1006 کد ملی:2298229899 دیگه بقیش بماند...! تقدیم به......الهی... |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 |
|
RSS
|