تبليغاتX
خدایا شکرت...

و من رُز سیاه خوشبو را جلوی صورتت آوردم،و پیراهن صورتی کادو پیج شده را به تو دادم و گفتم: روزت مبارک آقایی قشنگم!!!

و تو لبخند زدی و کادو را باز کردی -خیلی مرتب- و پیراهن را با دقت نگاه کردی...و من هنوز با یاد آن لحظات زنده می شوم و من میبینم آن روزی که با نی نی مان روز پدر را به تو تبریک میگویم و چه خوشمزه است این dream...

و چقدر نزدیک بود که ما تابلو شویم جلوی اون آقاهه که یهویی پرید تو اتاق!!و تو چقدر خنده ات گرفته بود و هی گوشه ی لبت بازمی شد من نظاره ات میکردم و همچین کیف میکردم!اما تو نمیتونستی جلوی اون آقاهه...

و بعد تو منو راضی کردی که بروم گفتی برو خوش باش با زری!...و من خداحافظی کردم و من اصلا دوست نداشتم خداحافظی کنم ،3روز دور از تو؟؟! اوووه چه خبره...

وقتی رسیدم همه آماده ی حرکت بودند راستی!یادم رفت بگویم...پیش ممّد تابلو شدم آخه اون فکر میکرد من دانشگاهم اما بعد دید که از اون مسیر میام اومد جلو گفت: دانشگاهه!!...

یک پیراهن هم برای بابا خریده بودم که تنگ بود،پس من و مامان و بابا و ممّد و نادی رفتیم عوض کنیم و عوض کردیم و وقتی من از مغازه اومدم بیرون....واای خدایا چی دیدم!! تو...آره تو بودی با آقای سفری داشتی با نادی خوش و بش میکردی و تو بهش گفته بودی دکتر شدی...- بخاطر پیراهن سفیدش- و وقتی من آمدم داشتید میخندیدید...و من توی اون هیری ویری قربون دندونات رفتم و من مجسمه شده بودم از تعجب دیدن تو و بابا گفت چته؟ و من گفتم زهره ترک شدم!! و تو و ممّد دست همو گرم فشار دادین و اون لحظه مثل خوردن یه لیوان آب پرتقال ترش بعد از خواب بعد از ظهر خوشمزه بود...

و بعد تو خداحافظی کردی...با من هم!و من دست نادی را کشیدم روی چشم راستم!دستی که تو فشرده بودیش...و من توی راه چند بار بوسیدمش و ازش تشکر کردم با تعجب میگفت چرا؟گفتم همینجوری...- چون اگر او زودتر از همه از مغازه نمیومد بیرون تو رو نمیدید تا وایسی من بیام!!!

و من توی راه به تو فکر میکردم و آصف میخوند: روی برگ گل نوشته...عشقه که جاش تو بهشته...شبی از این قشنگتر نیست...ای همه دار و ندارم ای قشنگ روزگارم ...من به عشقت عادتی دیرینه دارم....من تو را تا مرز بودن میپرستم...

و رسیدیم و من 70-60 کیلومتر از تو دور بودم...آماده شدیم رفتیم حنابندون و من اونجا هم به تو فکر میکردم و به مامان گفتم بریم و رفتیم خونه ی بی بی و خوابیدیم و من به تو فکر میکردم...وsmsها رو نگاه کردم...رسیدم به 22مرداد دیره 8 مرداد چطوره...و امروزسی اُمه!دلت خوشه ها... اما من دوست دارم روز ما 27اُم باشه...

وصبح رفتم پیش زری از تو پرسید و من همچنان به تو فکر میکردم و شب رفتیم عروسی و دل من تو رو میخواست...هوا خیلی خوب بود اونجا گرما آنچنان معنی نداره و جای تو خیلی خالی بود...و فردا صبح که بیدار شدم حس کردم کنارمی...نگاه کردم نبودی حالم گرفته شد،تا آخر حالم گرفته بود...

جرات نکردم به زری بگویم دلم برای تو تنگ است چون زری دعوایم میکرد و عصر با زری و زینب و آسیه و فائزه رفتیم دور بزنیم و من به تو فکر میکردم...و چون من به تو فکر میکردم زری گفت چرا تو پشت فرمون عاشق تری؟؟؟!! و بعد رفتیم روی چمن ها نشستیم و پفک خوردیم و من بارها کنار تو در رویا روی آن چمن ها زیر آن درخت گردو در باغ آقای دانشی دراز کشیده ام و با تو به اکوی صدای ضربه زدن دارکوب به تنه ی درخت گردو گوش کرده ام...

و بعد گردو چیدیم و گردو خوردیم و من 11 تا گردو چیدم تا بیاورم برای تو و زری روی یکی از آنها برایت نوشت...و نمیدانم کدام نامردی یکی از آنها را شکسته بود...و من 2تا از آنها را با چاقو برای تو دیروز باز کردم و تو چه خوشمزه خوردی گرو ها رو...و من عصر گریه کردم و به زری گفتم:دق کردم زری... و اون نامرد به توSMSداده بود و گفته بود:دلش برات تنگ شده! و تو چه جواب پر انرژی دادی دلم برای کسی تنگ است که او....

و دایی حسین صدام زد و من بهش گفتم برای اوایل شهریور گوسفند رو آماده کنه و اون خیلی خوشحال شد و از تو پرسید اما من سوتی ندادم...و من در پارک هم هی به تو فکر می کردم... و چقدر دلم میخواست به تو زنگ بزنم اما یا شلوغ بود یا گوشی نبود...و من شب میخواستم پیش زری بخوابم اما نذاشت گفت تو حرف میزنی نمیذاری بخوابم...و فرداش غوره چیدیم و آب غوره گرفتیم و عصر برگشتیم ومن آمدم...

و به توSMS دادم و تو نیز هم !...البته یک کمی هم حالم رو گرفتی اما وقتی SMSدادی و گفتی که تو کوچه تان هستم خیلی حال دادی!...و من اون موقع توی حموم بودم پریدم بیرون و آمدم دم پنجره ی آشپزخانه و آقای همسایه توی کوچه بود...تو رفتی اما برگشتی و آمدی جلو و من خندیدم و تو لُپ مرا گرفتی و من انگشتانت رابوسیدم و من هنوز هم انگشتانت را حس میکنم و من هزار بار ازت ممنونم...و من عشقولانه شدم و نرفتم حموم...

و من دوست ندارم ازدیروز و امروز حرفی بزنم...

انشاءالله که خیر است...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 10:2  توسط گردو!! | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
من هم چون تو تکرارم....

تکرار آدمهای دیروز, امروز و فردا با هویتی از جنس خاک

و در جغرافیایی به پهندشت سکوت...
.
.
.
اسم:عمرا’ اگه بگم...

تاریخ تولد:8/5

شماره شناسنامه:1006

کد ملی:2298229899

دیگه بقیش بماند...!

تقدیم به......الهی...

نوشته های پیشین
مرداد 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
پیوندها
"احسان عزیز"
در ارزوی باران..medi
عاشق فهیمه..medi
علی((رهگذر))
یار خوش...
۩ آرامش ۩
آیلین گل
تنهاترینم من...(حسین)
عاشق مرضیه...
"جودی آبوت"
فرانسوای گل
نيما هومن عزیز
همکنون...
آقا مجید
محمد
نیما هومن
حرف آخر"بزرگمهر عزیز"
مسعود.ش
محمد رضا شیرازی
مریم گلی...
کارت پستال سفارشی"مینوس"
امیر...تراوشات یک ذهن بیمار
نیلوفر مرداب"نازلی"
یوکابد
"شعله عزیزم"
محمد امین چیت گران
کارت پستالهای امیر
نینای عزیز
استاد هاکسی!(واقعا هم استادی...)
دروغگوی خوش حافظه
به عشق استاد--لیلون--
سعید معصومی
بی تبار...
رفیق بی کلکم"پسرمشرقی"
ســوت و کـــور
.:استخاره با قرآن:.
m.r96
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

 
bar بهترین و زیباترین کدهای جاوا اسکریپت به همراه آزمایش آن کد :