![]() |
![]() |
|
|
این متن به نظرم جالب اومد و منو به فکر انداخت...شاید برا شما هم جالب باشه.
شاگردي از استادش پرسيد: عشق چست؟ استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور.اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني!..
استاد پرسيد:چه آوردي؟ و شاگرد با حسرت جواب داد:هيچ!... هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا كردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم... استاد گفت: عشق يعني همين!!... شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟ استاد به سخن آمد كه:به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور.اما به ياد داشته باش كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي! شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت. استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت:به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالي برگردم. استاد باز گفت:ازدواج هم يعني همين!!... به دلایلی دیگه من نمینویسم |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 20:57 توسط گردو!! |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من هم چون تو تکرارم....
تکرار آدمهای دیروز, امروز و فردا با هویتی از جنس خاک و در جغرافیایی به پهندشت سکوت... . . . اسم:عمرا’ اگه بگم... تاریخ تولد:8/5 شماره شناسنامه:1006 کد ملی:2298229899 دیگه بقیش بماند...! تقدیم به......الهی... |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 |
|
RSS
|